نازنینم ...
|
اما هرچه نگاه کرد م سايه ات را هم نديد م . به من بگو نازنينم کجای قلبم خانه داری ؟! که هرجا می روم صدايت را می شنوم ، ولی از خودت نشانی نمی يابم . به من بگو نازنينم چراچهره ات را از من پنهان می کنی ؟ چرايکد م نمی آيی کنارم ، تا تورادرآغوش بگيرم و ازتنهاييم برايت بگويم ؟ به من بگو نازنينم چرامراعاشق چشمانت کردی درحالی که مرا نمی خواهی ؟ به من بگو نازنينم تا بدانم ... |
|+|
نوشته شده توسط الهام در و ساعت


خواب بود م و با شنيدن صدايت به يکباره ازجا پريد م