تبليغاتX
٭ ◊▪● Dodare ●▪◊ ٭ :: به نام خدایی که باران را آفرید تا گل ها بخندند

٭ ◊▪● Dodare ●▪◊ ٭

به نام خدایی که باران را آفرید تا گل ها بخندند

ولتا


ولتا در سال 1745 در کومو که در نزیکی میلان ایتالیا بود بدنیا آمد دایی ولتا مسئولیت تربیت وی را که در کالج یسوعی محلی آغاز شده بود، به عهده گرفت سپس دایی دیگرش که از فرقه دومینیکی و در معتقدات یسوعی با او سهیم بود آن را به پایان رسانید ولتا تحصیلاتش را در مدرسه مذهبی بنتسی ادامه داد و در آنجا بود که کتاب لوکرتیوس سخت بر او اثر گذارد داییهای او می خواستند که او پیشه وکالت را که از سوی خانواده مادرش شغل آبرومندی شناخته شده بود برگزیند ولتا ترجیح داد که از آنچه او نبوغ خود می نامید پیروی کند و این نبوغ او را در 18 سالگی به مطالعه در باره برق کشانید ولتا در 29 سالگی معلم مدرسه شبانه روزی کوم گردید در همین موقع اسبابهای مختلف الکتریکی از قبیل الکتروفور، آب سنج، الکتروسکوپ و غیره را ساخت و شهرت بسیاری کسب نمود و در سال 1779 با سمت استادی در دانشگاه پاوی مشغول به کار شد. ولتا در اختراع الکتروفور(دستگاه برق ساز) خود یعنی شگفت انگیزترین ابزار برقی پس از بطری لید این بینش را که صمغ(رزین) برق خود را بیش از شیشه حفظ می کند با این واقعیت تلفیق کرد که یک ورقه فلزی و عایق بارداری که خوب تنظیم شده باشند می توانند جرقه های فراوان تولید کنند بی آنکه برق را ضعیف سازند در سال 1772 ولتا صورت مفصل و دشواری از الکتریسیته را منتشر کرد که بیش از پیش مؤید این نظر عجیبش بود که برقهای ناهمنام در پیوند یک عایق باردار و یک هادی که موقتاٌ‌ به زمین وصل شده است فقط به این منظور یکدیگر را خنثی می کنند که در تجزیه های بعدی با تقویت مجدد پدید آیند

گازسنج ولتا یکی از مهمترین کشفهای سده 18 را محقق ساخت و آن عبارت بود از کشف ترکیب آب که لاووازیه در یمان چیزهای دیگر با جرقه زدن اکسیژن و ئیدروژن روی جیوه بدان پی برد مطالعات بعدی ولتا در مورد هوا مربوط می شد به عمل و تاثیر گرما در گازها و بخارها تصور کلی او از گرما دنباله نظریه های کرافردوکرون در باره سیالات است با یک استثنای خاص گو آنکه منابع او پدیده گرمای نهان را به ترکیبی شیمیایی نسبت می دادند که موجب تغییر حالت بود او گرما را عمده ساخت وگرمای نهان را نتیجه جهش بعدی در ظرفیت گرمای ویژه دانست ولتا در اندازه گیری انبساط هوا به عنوان تابعی از گرما یا شاید تابعی از دمایی که در دماسنج جیوه ای نشان داده می شود موفقتر بود ولی مجلاتی که مخصوص انتشار این نتایج بودند در خارج ایتالیا کمتر خوانده می شدند در هر حال حق قضیه ثابت بودن ضریب انبساط هوا بنا بر رای یکپارچه کنگره بین المللی فیزیکدانان در کومو که به پاس صدمین سال درکذشت او تشکیل شده بود بار دیگر به ولتا برگردانده شد

در سال 1780 موضوع بحث مجامع علمی الکتریسیته بود والش ثابت کرده بود که تکان حاصل از تماس یا ماهی تورپیل از نوع تکانهای الکتریکی است. در سال 1773 ماهی مزبور را تشریح کرد و عنصر مولد الکتریسیته را پیدا نمود هنتر در همان عنصر مشابهی در بدن یکی از انواع ماهی ها پیدا کرد به این ترتیب فکر اینکه حیوانات دیگر هم باید دارای این عضو باشند قوت گرفت لویی گالوانی استاد تشریح دانشگاه بولونی در سال 1780 این آزمایش را روی قورباغه انجام داد به طوری که قورباغه را به برق گیر آویزان نمود و ملاحظه می شود گالوانی برای اطمینان کامل در هوای خوب قورباغه را به بلکن فلزی منزل خودش آویزان کرد ولی نتایج قبلی را مشاهده ننمود یک شب که حوصله اش از نگرفتن نتیجه به سر آمده بود با عصبانیت قورباغه را از محلی که آویزان کرده بود جدا کرد و در این موقع به موجب تصادف در اثر تماس گاز انبری که به وسیله آن قورباغه را گرفته بود با بالکن تکانی در قورباغه مشاهده می نماید و فکر می کند که واقعاٌ الکتریسیته حیوانی را کشف کرده است. ولی صدای مخالفی از ولتا بلند شد که الکتریسیته ای در این عمل به وجود آمده فقط در اثر تماس گازاتبر و بالکن آهنی است ولتا در واقع تجربیات گالوانی را تکرار نمود و در صدد بر آمد که ثابت کند قورباغه دخالتی در ایجاد الکتریسیته نداشته است آنگاه سکه ای از نقره و قطعه ای روی به کار برد و آنها را به وسیله پارچه ابریشمی اسیددار از هم جدا نمود و بدینوسیله پیل الکتریکی تشکیل شد این پیل فقط جرقه تولید نمی کرد بلکه جریانی متصل که در حال عبور بود ایجاد می نمود دانشمند بزرگ روز 20 مارس 1800 ضمن نامه ای اکتشاف خودرا به جامعه پادشاهی اطلاع می دهد و از همین زمان شهرت فراوانی در سراسر اروپا کسب می نماید کشف او تاثیر عمیقی در مجامع علمی به وجود آورد و ناپلئون او را به پاریس دعوت می کند و از او می خواهد که تجربه اش را در مقابل آکادمی تکرار کند و بعد از اثبات آن‌، او را به سمت کنت و سناتور کشور ایتالیا انتخاب می کند ولتا بعد از سه سال از شغل خود کناره می گیرد و به کوم می رودو او در سال 1827 در 82 سالگی زندگی را وداع می گوید.

|+|
نوشته شده توسط در و ساعت
ابن خلدون

ابن‌خلدون(808-732 قمرى)، سياست‌مدار، جامعه‌شناس، انسان‌شناس، تاريخ‌نگار، فقيه و فيلسوف مسلمان در تونس به دنيا آمد. عبدالرحمن آموزش‌هاى آغازين را را نزد پدرش فراگرفت و سپس نزد علماي تونسي قرآن و تفسير، فقه، حديث، علم رجال، تاريخ، فن شعر، فلسفه و منطق آموخت. او در دربار چند امير در مراکش و اندلس(اسپانيا) به کار سياسى پرداخت، اما در 42 سالگى به نگارش کتابى پيرامون تاريخ جهان رو آورد که مقدمه‌ى آن بيش از خود کتاب شناخته شده است. او را از پيشگامان تاريخ‌نويسى به شيوه‌ى علمى و از پيشگامان علم جامعه‌شناسى مى‌دانند.

زندگى‌نامه

ابوزيدعبدالرحمن‌بن‌محمدبن‌خلدون تونسى، سياست‌مدار، جامعه‌شناس، تاريخ‌نگار و فقيه مالکى مذهب در اول رمضان 732 قمرى ( 27/ مه / 1332 ميلادى ) در تونس به دنيا آمد. او تحصيلات مقدماتى را نزد پدرش آموخت و سپس نزد علماي تونسي قرآن و تفسير، فقه، حديث، علم رجال، تاريخ، فن شعر و فلسفه آموخت. وى پس از تکميل تحصيلات در آفريقيه (تونس) به مغرب (مراکش) وسپس الجزاير رفت و دوباره به مغرب بازگشت وپس از آن که اطلاعات مفيدى درباره‌ى کشورهاى شمال آفريقا به دست آورد، در سال 764 به آندلس (اسپانياى امروز) رفت و در غرناطه (گرانادا) به حضور سلطان، محمد پنجم، رسيد.

ابن‌خلدون پس از دو سال به شمال آفريقا بازگشت. او در هر يک از کشورهاى مغرب بزرگ عربى (تونس ، الجزيره و مراکش) که مى‌رفت به علت کثرت معلوماتى که در زمينه فقه و علوم ديگر داشت قدر مى‌ديد و بر صدر مى‌نشست. او مدت‌ها در تونس و شهر فاس در مراکش به وزارت اميران محلى مشغول بود و نيز ، بارها از جانب اميران شمال افريقا در تونس، مغرب و الجزاير به سمت قاضى القضاتى رسيد. با اين حال در زمانى که در وهران الجزاير به سر مى برد مورد خشم سلطان قرار گرفت و مدت 4 سال در قلعه ابن سلامه زندانى شد.

او در زندان ، به نوشتن کتاب معروف تاريخ خود به نام کتاب "العبر و ديوان المبتدا و الخبر فى ايام العرب و العجم و البربر و من عاصرهم من ذوى السلطان الاکبر" مشغول شد و پس از آزادى از زندان به نوشتن آن ادامه داد تا آن که کتاب را به پايان رساند. مقدمه‌ى اين کتاب که اکنون با عنوان مقدمه‌ى ابن‌خلدون شهرت دارد خود شاهکارى بزرگ در فلسفه تاريخ و جامعه شناسى به شمار مى‌آيد.(اين کتاب را محمد پروين گنابادى به فارسى ترجمه کرد که بارها به چاپ ديگر رسيده است.)

ابن‌خلدون پس از آزادى از زندان، از وهران الجزاير به تونس رفت. در نيمه شعبان 784 با کشتى راهى بندر اسکندريه شد و از آن‌جا به قاهره رفت. در قاهره به دستور الملک الظاهر سيف الدين، ازمماليک برجى مصر، به سمت استادى جامع الازهر، که امروزه دانشگاه الازهر ناميده مى شود، رسيد و در آن جا به آموزش و پرروش دانشجويان پرداخت و به جايگاه قضاوت نيز رسيد.

ابن‌خلدون از مصر براى زيارت خانه‌ى خدا به مکه رفت و از آن‌جا به سوى شام رهسپار شد. در دمشق بود که ديدار مشهور او با امير تيمور گورکانى رخ داد. در آن ديدار ابن‌خلدون مورد توجه تيمور قرار گرفت. ابن‌خلدون بار ديگر به قاهره بازگشت و بقيه عمر خود را در مصر گذرانيد. سرانجام، در روز چهارشنبه، چهار روز مانده به پايان رمضان 808 قمرى، در 76 سالگى درگذشت و در مزار صوفيان، در بيرون باب النصر(دروازه پيروزى)،قاهره، به خاک سپرده شد.

سال شمار زندگى

732 قمرى، 711 خورشيدي: در اول ماه رمضان، در تونس به دنيا آمد.

755 قمرى، 733 خورشيدي: فراخوان ابوعنان‌ سلطان مرينى فاس را پذيرفت و به آن‌جا رفت. او با ارتباط با دانشمندانى که در دربار سلطان فاس بودند، بر دانش خود افزود.

758 قمرى، 735 خورشيدي: به خاطر ارتباط‌هايى که با تونسى‌ها داشت، سلطان بر او بد گمان شد و او را زندانى کرد.

759 قمرى، 736 خورشيدي: پس از درگذشت ابوعنان، از زندان آزاد شد.

764 قمرى، 741 خورشيدي: به قرناطه رفت و سلطان غرناطه، محمد پنجم، او را به گرمى پذيرفت.

766 قمرى، 744 خورشيدي: به فرمان سلطان براى کار سياسى به اشبليه رفت و براى نخستين‌بار شهر نياکان خود را ديد.

766 قمرى، 744 خورشيدي: به شمال غربي آفريقا رفت و پس از زمانى به زندان افتاد.

777 قمرى، 745 خورشيدي: نوشتن تاريخ عمومى خود را آغاز کرد.

779، 757 خورشيدي: نسخه‌ى اول مقدمه‌ى خود را به پايان رساند.

784 قمرى، 761 خورشيدي: به سفر حج رفت.

786 قمرى، 763 خورشيدي: در مصر به جايگاه قضاوت نشست و قاضى‌القضات مصر شد.

803 قمرى، 780 خورشيدي: با تيمور لنگ ديدار کرد.

808 قمرى، 784 خورشيدي: در روزهاى پايانى ماه رمضان از دنيا رفت.

فهرست آثار

1. العبر و ديوان المبتدا و الخبر فى ايام العرب و العجم و البربر و من عاصرهم من ذوى السلطان الاکبر(مهم‌ترين کتاب)

2. لباب المحصل فى اصول دين؛ خلاصه‌اى از کتاب بزرگ کلامى و فلسفى فخرالدين رازى(نخستين کتاب)

3. تفسيرى بر برده‌ى بوصيرى(از بين رفته)

4. خلاصه‌ى منطق(از بين رفته)

5. رساله‌اى در علم حساب(از بين رفته)

6. تفسيرى بر شعرى از ابن‌خطيب در اصول فقه(از بين رفته)

7. تعريف(شرح زندگى خود)

8. شفاء السائل(رساله‌اى در تصوف)

نظرها و نظريه‌هاى تاريخي

شناخته‌شده‌ترين اثر ابن‌خلدون کتاب تاريخ اوست که مقدمه‌ى آن از خود اثر بسيار مهم‌تر است. ابن‌خلدون در زمان خود و حتى از زمان مرگش تا امروز به داشتن شيوه‌اى در تاريخ نگارى علمى و تاريخ انديشى شهره بوده است. اين شهرت به سبب بينش تاريخى عميق ، ابتکار شيوه‌اى نو و ابداع يک دانش جديد (علم عمران) براى تميز درستى و نادرستى خبرهاى تاريخى و برخورد با تاريخ به مثابه يک علم است. او تأليف‌هاى خود را بر اساس يک مقدمه (به معناى علمى و عام آن، نظريه) و سه کتاب قرار داده است. مقدمه در فضيلت دانش تاريخ و بررسى روش‌هاى پژوهشي آن و اشاره به روش‌هاى نادرست تاريخ‌نگاران در بيان روى‌دادهاى تاريخى است.

کتاب نخست در اجتماع و تمدن و يادکرد عوارض ذاتى آن است. کتاب دوم در اخبار عرب و قبيله‌ها و دولت‌هاى مختلف و برخى از ملت‌ها و دولت‌هاى مشهور است که با او هم زمان بوده‌اند و کتاب سوم در اخبار بربرها و کشورها و دولت‌هاى پيش از زمان مؤلف به ويژه حکومت‌هاى موجود در مغرب عربى (شمال افريقا) است.

گزافه نخواهد بود اگر گفته شود که نام ابن‌خلدون با نام مقدمه او مترادف شده است. به تعبير ديگر اگر مقدمه نبود، تاريخ ابن‌خلدون و نام او فقط در رديف بسيارى از آثار و نام‌هاى تاريخ‌نگاران عالم اسلام مطرح مى‌شد و چه بسا تاريخ او از نظر اهميت به پاى آثار بزرگان اين رشته چون طبرى، مسعودى و ابن اثير نمى‌رسيد،‌ ولى موضوع‌هايى که وى در مقدمه از جهت مبانى نظرى تاريخ، تمدن و عمران (جامعه‌شناسى) آورده، اثر او را از آثار ديگر ممتاز کرده است. اين کيفيت شگفت‌انگيز و نوآورانه‌ي مقدمه را مى‌توان پيامدى از آن ويژگى روحى و رفتارى ابن‌خلدون دانست که معاصرانش آن را "گرايش به مخالفت با هر چيز" خوانده‌اند.

ابن‌خلدون در مقدمه، ارتباط دانش عمران با تاريخ را روشن مى کند. منظور او از دانش عمران (علم العمران) علم جامعه‌شناسى است. به نظر او تاريخ‌نگاران بايد با ديدى جامعه‌شناختى، تاريخ را بنويسند. به روشنى مى‌گويد که تاريخ‌نگار بايد خبرها را در چارچوب علم عمران عرضه کند و مى نويسد که تاريخ داراى ظاهر و باطن است. تاريخ در ظاهر اخبارى است درباره‌ى روزگاران و دولت‌هاى پيشين و معمولا براى تمثيل و تزئين کلام به کار مى‌رود، اما در باطن تفکر و تحقيق درباره‌ى حوادث و مبادى آن‌ها و جست و جوى دقيق براى يافتن علل آن‌ها ست و چون از کيفيت روى‌دادها و علت حقيقى آن‌ها بحث مى‌کند "علمي" است سرچشمه گرفته از حکمت و سزاست که ازدانش هاى آن شمرده شود.

ابن‌خلدون هر فصلى از مقدمه را با نقل يکى از آيه‌هاى قرآنى پايان مى‌بخشد. بنابراين گفته‌اند که او عقل وعرفان هر دو را با هم داشته و هر دو را به کار برده است. ابن‌خلدون عامل‌هاى بسيارى را که در جامعه‌هاى بشرى باعث جهش و ترقى مى‌شود، نام مى برد. يکى از اين عامل‌ها عصبيت است؛ عصبيتى به مفهوم همبستگى اجتماعي. همبستگى که او از آن ياد مى کند، عصبيت دوره‌ى جاهليت نيست بلکه همبستگى‌هاى عقلانى است که پس از دوره‌ى جاهلى باعث ايجاد دولت و ملت واحدى در محدوده‌ى جغرافيايى خاص مى‌شود. جامعه شناسان معاصر، ابداع مفهوم ناسيوناليزم در جامعه‌هاى بشرى را در اصل از نوآورى‌هاى ابن‌خلدون مى‌دانند که آن‌ها را در سده‌هاى چهاردهم ميلادى به صورت عصبيت عنوان نمود.

ابن‌خلدون کليد شناخت علمى تاريخ را در گرو شناخت علم عمران ( جامعه شناسى ) مى داند . به همين جهت است که مى گويد : " انسان داراى سرشتى مدنى است، يعنى ناگزير است اجتماعى زيست کند که در اصطلاح آن را مدنيت گويند و معنى عمران همين است." ابن‌خلدون از علت انحطاط و سقوط قوم‌ها نيز بحث مى کند و مى‌گويد : توحش، همزيستى، عصبيت‌ها و انواع جهان‌گشايى‌هاى بشر و چيرگى گروهى بر گروه ديگر، در ترقى و انحطاط ملت‌ها تاثير مستقيم دارد. به همين دليل است که ابن‌خلدون را مونتسکيوى جهان اسلام مى‌گويند، زيرا مونتسکيو نيز، پس از ابن‌خلدون، از ديد تاريخى علمى درباره انحطاط روميان نظريه‌هايى داده است که مورد تأييد همه‌ى تاريخ‌نگاران قرار گرفته است.

ابن‌خلدون بر اين باور بوده است که براى بهره‌مندى درست از تجربه‌هاى گذشتگان، که به صورت خبرها و روايت‌هايى به ما رسيده است، به منبع‌ها و دانش‌هاى گوناگونى نياز هست که بايد آن‌ها را به نگرش درست باهم مقايسه و تجزيه و تحليل کرد تا از لغزيدن در پرتگاه نادرستى در امان بمانيم. به همين خاطر است که در مقدمه‌ى خود مطالب گوناگونى پيرامون زندگى اجتماعى انسان بيان مى‌کند تا جايى که انديشمندان پيشين و کنونى گاهى آن را يک دانش‌نامه(دايرالمعارف) دانسته‌اند.

توسعه از نگاه ابن‌خلدون

بر اساس نظريه‌هاى تاريخ‌شناسان برجسته معاصر، آرنولد توين‌بى و جامعه شناسان معروفى چون پيترام سوروکين و ديگر انديشمندان اروپايى و امريکايى، ابن‌خلدون در پيشنهاد کردن نظريه‌هاى جامعه‌شناسانه و پژوهش‌هاى تاريخى فراتر از عصر خويش حرکت کرده است. ابن‌خلدون واژه‌ى توسعه را در عام‌ترين شکل و در اشاره به تحولات مکانى و زمانى جامعه‌ها به کار برده است. بنابراين از نظر وى علم تحول و تطور و يا جامعه شناسى (علم العمران) در بستر علمى خويش به تاريخ مربوط بوده، زيرا اين علم طريقه‌اى براى بررسى و درک تاريخ بوده است.

ابن‌خلدون در تشريح روابط پوياى جوامع چادرنشين قبيله‌اى، روستايى و شهرى نشان داد که چگونه جامعه‌ها از سازمان‌هاى ساده به سوى سازمان‌هاى پيچيده حرکت مى کنند. عصبيت يا همبستگى گروهى و پيوستگى اجتماعى در ميان جامعه‌هاى قبيله‌اى مستحکم‌تر است. به اين ترتيب، او به وجود دو نوع جامعه اشاره مى کند. جامعه‌ى بدوى و اوليه (جامعه الباديه) و جامعه متمدن و پيچيده (جامعه الحاضره). جامعه متمدن که از شهرنشينى ناشى مى شود برسه عامل متکى است :جمعيت ، منابع طبيعى و کيفيت حکومت.

از نظر او توسعه تنها به معنى پيشرفت کمى بر حسب رشد اقتصادى نيست، بلکه پاره اى از عامل‌هاى اجتماعى، روانشناختى، فرهنگى وسياسى نيز براى تداوم و کيفيت توسعه در جامعه‌ى پيشرفته ضرورى‌ است. به اين ترتيب، انحصار فزاينده‌ى قدرت از سوى حاکم و نهادهاى حکومتى، افزايش مصرف غيرضرورى، افراط مردم در تجمل، افول عصبيت (همبستگى و پيوستگى اجتماعى)، رشد فردى، از خود بيگانگى در جامعه،‌ همه از ديدگاه ابن‌خلدون نشانه‌هاى نخستين فروپاشى جامعه‌هاى متمدن و شهرى و توسعه يافته به حساب مى آيند.

ابن‌خلدون و آموزش

ابن‌خلدون در بخش‌هاى گوناگون مقدمه‌ى خود به اصول و روش‌هاى آموزش پرداخته است. او گرچه در جاهايى واژه‌ى تعليم را به مفهوم عمومى از تعليم و تربيت به کار برده و موضوع‌هاى اخلاقى، تربيتى و روانى را زير همان عنوان برسى مى‌کند، اما درباره‌ى اصول و روش‌ها، بيش‌تر مفهوم ويژه‌ى آن يعنى آموزش را در نظر داشته است. اصول و روش‌هاى آموزشى را که مورد نظر او بوده، مى‌توان به صورت زير خلاصه کرد:

1. آموزش گام‌به‌گام و طى زمان. ابن‌خلدون باب ششم از فصل 29 را با عنوان "راه درست در آموزش علوم و روش‌هاى سودمند آن" آغاز مى‌کند و نخستين نکته‌اى را که بر آن پافشارى مى‌کند آموزش گام‌به‌گام و طى زمان است. او بر اين باور است براى آن‌که آموزش به يادگيرى بينجامد و باعث حصول ملکه در يادگيرنده شود، آموزش بايد کم‌کم و با اصول و موضوع‌هاى محورى، آن‌هم به صورت کلى، آغاز شود تا ذهن يادگيرنده آمده گردد و سپس با شرح بيش‌تر و با ذکر دليل ادامه يابد و سرانجام به تشريح مساله‌هاى پيچيده پرداخته شود.

2. در نظر داشتن توانايى‌ها يادگيرنده. به نظر ابن‌خلدون بايد توانايى يادگيرى دانش‌آموز شناسايى شود، هم‌چند با ميزان توانايى‌هايش در يادگيرى به او آموزش داده شود و توان يادگيرى او آرام‌آرام پرورش داده شود. نخست بايد موضوع‌هاى حسى و نزديک به ذهن به او آموزش داده شود، آن‌هم به اندازه‌اى که باعث خستگى او نشود. چنان‌چه اين مرحله به درستى انجام شود، ذهن او براى يادگيرى‌ بيش‌تر آماده مى‌شود، اما اگر در همان آغاز با دشوارى رو‌به‌رو شود و مطلبى را به درستى نفهمد، اثر روانى نامطلوبى بر او مى‌گذارد و ادامه‌ى يادگيرى برايش دشوار مى‌شود.

3. آسان‌گيرى و مهربانى آموزگار. ابن‌خلدون شش اثر منفى سخت‌گيرى آموزگار را بر دانش‌آموز بر شمرده است: گرفتن نشاط از دانش‌آموز؛ وادار کردن او به دروغ‌گويى براى در امان ماندن از خشم آموزگار؛ زمينه‌سازى براى فريبکارى و درويي؛ گرفتن عزت نفس و احساس شخصيت؛ سست شدن اعتماد به نفس؛ سست شدن در راه به دست‌آوردن ويژگى‌هاى اخلاقى و انسانى نيکو و گرايش پيدا کردن و پستى‌ها و ناراستى‌ها.

4. حفظ آزادى و شخصيت دانش‌آموز. ابن‌خلدون باور دارد که تکليف‌هاى دوستانه‌ى آموزشى، که در مورد کودکان معمول است، درباره‌ى هر دانش‌آموزى اثر مثبت دارد و بى آن‌که شخصيت او را از بين ببرد، گرايش او را به انجام دادن تکليف‌ها بيش‌تر مى‌کند. اما اگر اين کار با تهديد و زور و بدون گفت و گو انجام شود، توانايى فرد را مى‌شکند و احساس خارى و شکست را در او پديد مى‌آورد و باعث مى‌شود او مانند افراد ستم ديده به کسالت و سستى روى آورد. او به شيوه‌ى تعليم و تربيت پيامبر اسلام اشاره مى‌کند که با ياران خود احساس شخصيت و ابراز وجود مى‌داد و در نتيجه آن‌ها به خواسته‌ى خود به انجام يک تکليف مى‌پرداختند.

5. از ساده به دشوار. آموزشى موفق است که از مساله‌هاى ساده و نزديک به دهن يادگيرنده اغاز شود و کم‌کم به مساله‌هاى دشوار برسد. او از کسانى که از همان آغاز به مساله‌هاى دشوار مى‌پردازند، انتقاد مى‌کند و بر اين باور است که اين کار باعث بروز احساس ناتوانى از فهميدن در يادگيرنده مى‌شود.

6. بهره‌گيرى از شيوه‌هاى آموزشى کارآمدتر. ابن‌خلدون از سه شيوه‌ى آموزشى که در روزگار او به کار مى‌رفته ياد کرده است: شيوه‌ى سخنرانى و القاى دانش به يادگيرنده به گونه‌اى که رابطه‌ى يک‌سويه‌اى بين ياددهنده و يادگيرنده برقرار مى‌شود؛ شيوه‌ى الگوسازى و تفهيم موضوع از راه نشان‌دادن آن به کردار و گفتار؛ شيوه‌ى گفت و گوى علمى بين ياددهنده و يادگيرنده يا تشويق يادگيرنده‌ها به گفت و گو با هم‌ديگر. خود او شيوه‌ى دوم را از همه بهتر مى‌داند و شيوه‌ى سوم را آسان‌ترين شيوه‌ براى يادگيرى و حصول ملکه مى‌داند. او در مقايسه‌اى که بين دانش‌آموزان مدرسه‌هاى مغرب و دوره‌ى آموزشى 16 ساله‌ى آنان با دانش‌آموزان مدرسه‌هاى تونس و دوره‌ى آموزشى پنج‌ساله‌ى آنان انجام مى‌دهد، علت به درازا کشيدن دوره‌ى آموزشى و موفق نبودن دانش‌آموزان مغربى را نبود شيوه‌ى درست و سودمند آموزشى، مانند شيوه‌ى دوم و سوم، بيان مى‌کند.

7. کل‌نگرى در آموزش. از روش‌هاى يادگيرى کارآمد اين است که آموزگار با نگرش کلى اجزاى درس را مرتبط با هم عرضه کند، به گونه‌اى که آغاز و پايان آن به صورت ساختارى در ذهن يادگيرنده ملکه شود.

8. تکرار و تمرين و بهره‌گيرى از شاهد. به نظر او، يادگيرنده پس از آگاهى از مفهوم‌ها و اصطلاح‌ها و قانون‌هاى هر علم بايد پيوسته آن‌ها را به کار گيرد و تمرين و تکرار کند. او کتاب سيبويه، دانشمند ايرانى، را بهترين کتاب براى آموزش زبان عربى مى‌داند، چرا که هم قانون‌هاى علم نحو را دارد و هم داراى بسيارى از متن‌هاى نظم و نثر عرب است. او خاطر نشان مى‌کند که براى يادگيرى زبان تنها نبايد بر يادگيرى قاعده‌ها تاکيد کرد، چنان‌که در مغرب چنين بوده است، بلکه بايد مانند آندلسى‌ها از شواهد نظم و نثر نيز بهره گرفت تا در ايجاد ملکه‌ى زبان موفق بود.

9. فراهم کردن زمينه‌ى مناسب براى يادگيري. او راه‌هايى را براى ايجاد چنين زمينه‌اى پيشنهاد مى‌کند از جمله: پرهيز از به کار بردن عبارت‌هاى نامفهوم؛ پرهيز از متن‌هاى درسى بسيار مختصر که فقط حفظ کردن مطالب را آسان مى‌کنند؛ بهره گيرى از متن‌هاى روانى که با مثال و تمرين آميخته‌اند و پرهيز از پرداختن به موضوع‌هايى که يادگيرنده توان درک آن‌ها را ندارد. از برخى سدهايى که ممکن است در فرايند يادگيرى دشوارى ايجاد کنند، ياد مى‌کند: زيادى کتاب‌هاى درسى که اغلب تکرارى و به دور از نوآورى هستند؛ درهم آميختن مطالب کتاب درسى با مطالب بيرون از آن و بى‌ارتباط يا کم‌ارتباط با آن؛ فاصله‌ى زياد بين جلسه‌هاى درسى و آموزش هم‌زمان دو رشته‌ى درسي.

10. ارزشيابى پيوسته. ابن‌خلدون براى کسى که مى‌خواهد خود و ديگران را در مسير پيشرفت قرار دهد، ارزشيابى پيوسته را سفارش مى‌کند و البته بيش‌تر بر خودارزشيابى تکيه دارد. او به آموزگاران سفارش مى‌کند که همواره گفتار و کردار خود را ارزيابى کنند و تاکيد مى‌کنند که با اين روش مى‌توان خود را از مرحله‌ى کمالى به مرحله‌ى بالاتر رساند و زمينه‌ى رشد دانش‌آموزان خود را فراهم کرد.

ايران و ايرانى در بيان ابن‌خلدون

ابن‌خلدون در مورد جايگاه دانش در ايران پيش از اسلام نوشته است:" جايگاه علوم عقلى در نزد پارسيان بسيار والا بود و حيطه‌هاى آن‌ها بسيار گسترده بوده است. چرا که داراى حکومت‌هاى پايدار و با شکوه بودند. گويند پس از کشته شدن داريوش به دست اسکندر و چيره شدن اسکندر به سرزمين کيليکيه و دست يافتن به کتاب‌ها و علوم بى‌شمار پارسيان، اين دانش‌ها از پارسيان به يونانيان رسيد. هنگامى که سرزمين پارس فتح شد و در آن کتاب‌هاى فراوانى يافتند، سعد ابن ابى وقاص به عمر ابن خطاب نوشت و از او درباره‌ کتاب‌ها و انتقال آن‌ها به مسلمانان کسب اجازه کرد. عمر در پاسخ به او نوشت که تا کتاب‌ها را به آب ريزد با اين استدلال که اگر هدايتى در اين کتاب‌ها باشد خداوند ما را به بيش از آن‌ها هدايت کرده است و اگر در آن‌ها گمراهى باشد، خداوند ما را از آن‌ها حفظ کرده است. به اين ترتيب، کتاب‌ها را در آب ريخته يا آتش زدند و دانش پارسيان از دست ما رفت."

نويسندگان بسياري با استناد به نوشته‌ى ابن‌خلدون و تاريخ‌نگاران ديگر کوشيده‌اند سهم ايرانيان را در دانش بشرى و نقش آنان را در وارد کردن دانش به جامعه اسلامى کم‌رنگ جلوه دهند. اين دسته از نويسندگان به اشاره به اين سخنان ابن‌خلدون و توجه نکردن به نوشته‌هاى صاحب‌نظران ديگر چنين نتيجه مى‌گيرند که مسلمانان دانش خود را به طور مستقيم از يونانيان به دست آوردند. حال آن‌که بر چنين ادعايى ايراد جدى وارد است:

1. اگر بپذيريم کتاب سوزى بسيار گسترده‌ى عرب‌هاى مهاجم، آن هم به فرمان خليفه‌ى مسلمين، باعث نابودى کامل دانش ايرانيان شد، به جاى سخن از شکوه تمدن عرب‌ها و پيش‌تازى آنان در دانش و فناورى، که در کتاب‌هاى گوناگون چه از نويسندگان عرب و چه نويسندگان غربى از آن ياد شده است، بايد از دانش‌ستيزى و وحشيگرى و ويرانگرى مغول‌وار آن‌ها سخن بگوييم. با اين تفاوت که مغول‌ها براى کتاب‌سوزى خود استدلال محکمى نداشتند و عرب‌ها با استدلال دينى به آن پرداختند. حال آن‌که، چنان حجمى از کتاب‌سوزى، به نحوى که هيچ اثرى از ايران باستان نماند، دور از ذهن مى‌رسد. چرا که با وجود کتاب‌سوزى‌هاى بى‌شمار مغول‌ها، آثار بسيارى از دوران تمدن اسلامى بر جاى مانده است.

2. شکوفايى دانشگاه گندى‌شاپور تا زمان منصور عباسى و مدت‌ها پس از آن، به نحوى که منصور براى درمان بيمار خود به پزشکان آن‌جا روى آورد، نشان‌دهنده‌ى آن است که حتى با پذيرفتن نظريه‌ى آتش‌سوزى کتاب، دست‌کم بخشى از دانش پارس‌ها نگهدارى شد و حتى آنان با ترجمه‌ى کتاب‌هاى خود به زبان عربى در نگهدارى آن کوشش فراوان کردند، چنان‌که چيره‌ترين مترجمان کتاب به زبان عربى در اصل ايرانى بودند که ابن‌مقفع و خاندان بختيشوع از شناخته‌شده‌ترين آن‌ها هستند. مترجمان ديگرى مانند حنين‌بن‌اسحاق نيز شاگرد ايرانيان بودند.. از اين رو، برخى از دانش‌هاى دوران باستان را بايد در کتاب‌هاى عربى آغاز نهضت ترجمه جست و جو کرد.

3. اگر بپذيريم که دانش پارسيان در زمان اسکندر به يونان راه يافت، که چنين بوده است و البته پيشينه‌ى اين کار به زمانى پيش از اسکندر نيز مى‌رسد، بايد آن دانش يونانى که نويسندگان عرب و غرب آن را خاستگاه اصلى دانش عرب مى‌دانند، در واقع تا اندازه‌ى زيادى ايرانى بدانيم و بپذيريم که دانش ايرانى هيچ‌گاه از بين نرفته است.

4. ابن‌خلدون در جاى ديگرى از مقدمه‌ى خود مى‌گويد: "جاى شگفتى است که در جامعه‌ى اسلامى، چه در علوم شرعى و چه در علوم عقلى، اغلب پيشوايان علم ايرانى بودند. جز در مواردى نادر و اندک و چنانچه برخى از آنان منسوب به عرب بودند، زبانشان فارسى و محيط تربيتشان ايرانى بود." بى‌گمان آن ايرانيان از نوادگان همان ايرانيان دانش‌پرور دوران باستان بودند. در بررسى آثار برخى از آنان، مانند بيرونى، مى‌بينيم که به ايران باستان نيز اشاره‌هايى دارند.

ابن‌خلدون در بيان اين که چرا پيشگامان علوم در جهان اسلام همگى ايرانى بودند به ديرپايى شهرنشينى و تمدن در ايران اشاره مى‌کند و مى‌گويد:" در صنايع(فنون) شهرنشينان ممارست مى‌کنند و عرب از همه مردم دورتر از صنايع مى‌باشد. علوم هم از آيين‌هاى شهريان به شمار مى‌رفت و عرب هم از آن‌ها و بازار رايج آن‌ها دور بود و در آن عهد مردم شهرى عبارت بودند از عجمان(ايرانيان) يا کسانى مشابه و نظاير آنان بودند از قبيل موالى و اهالى شهرهاى بزرگى که در آن روزگار در تمدن و کيفيات آن مانند صنايع و پيشه‌ها از ايرانيان تبعيت مى‌کردند. چه ايرانيان به سبب تمدن راسخى که از آغاز تشکيل دولت فارس داشته‌اند بر اين امور استوارتر و تواناتر بودند."

سپس، ابن‌خلدون در اشاره‌هايى که به شاخه‌هاى علوم دارد، جابه‌جا از ايرانيان يا شاگردان آن‌ها نام مى‌برد که آن علم را بنيان‌گذارى کردند يا به پيش بردند. در نحو از بنيان‌گذار آن، سيبويه نام مى‌برد و از پيروان و شاگردان او که همه از نژاد ايرانى بودند. به نظر او بيش‌تر دانندگان حديث و همه‌ى عالمان تفسير، فقه و کلام ايرانى بودند و به بيان او:" جز ايرانيان کسى به حفظ و تدوين علم قيام نکرد و از اين رو، مصداق گفتار پيامبر(ص) پديد آمد که فرمود: اگر دانش بر گردن آسمان درآويزد، قومى از مردم فارس به آن دست مى‌يابند."

ابن‌خلدون در نگاه انديشمندان

با ملاحظه همه جوانبه‌اى که ابن‌خلدون در مقدمه رعايت کرده است، مى‌توان ادعا کرد که اين اثر در زمينه‌ى تاريخ‌شناسى در دنياى اسلامى يک نوآورى‌ بى‌مانند و پديد آورنده آن در ميان تاريخ‌نگاران مسلمان يک استثنا و در زمينه‌ى فکر تاريخى در ميان تاريخ‌نگاران پيش از خود بى‌مانند است. با وجود اين، انديشه و روش نبوغ‌آميز ابن‌خلدون نه تنها در زمان خود بلکه تا سده‌ها به صورتى شايسته مورد ارزيابى و نقد و داورى قرار نگرفت و چون تخمى درشوره زار، بى حاصل ماند تا اين که بخش هايى از مقدمه او در سال 1806 ميلادى به وسيله سيلوستر دوساسى به زبان فرانسه ترجمه شد و در همان ايام نيز هامر پورگشتال، تاريخ‌شناس اتريشى، ابن‌خلدون را مونتسکيوى جهان عرب ناميد. از آن زمان بود که دانشمندان اروپا از نبوغ اين متفکر بزرگ در شگفت شدند و بر پيشى‌گرفتن او بر دانشمندان اروپايى در طرح موضوع‌هايى چون جامعه‌شناسى، فلسفه‌ى تاريخ و اقتصاد سياسى اذعان کردند.

مقدمه‌ى ابن‌خلدون چنان انقلابى در افکار دانشمندان قرن نوزدهم ايجاد کرد که به اين باور راسخ شدند که اين تاريخ‌شناس تونسى مسلمان چهار سده پيش از ويکوى ايتاليايى تاريخ را علم دانسته وقبل از مونتسکيو درباره علت انحطاط تمدن‌ها سخن گفته است. اشميت دانشمند امريکايى گفته است که: "ابن‌خلدون در دانش جامعه شناسى به مقامى نائل آمده است که حتى آگوست کنت در نيمه دوم قرن نوزدهم بدان نرسيده است." آرنولد توين‌بى، مورخ معاصر آمريکايى، نيز مى‌گويد :" مقدمه‌ى حاوى درک و ابداع فلسفه‌اى براى تاريخ است که درنوع خود و در همه‌ى روزگاران از بزرگ‌ترين کارهاى فکرى بشر است."

در واقع جهان اسلام هم از راه اروپا با ابن‌خلدون آشنايى دوباره يافت. ابن‌خلدون امروز در فرهنگ جهانى جايگاه شايسته اى دارد. او نه تنها نسبت به زمان خود استثنايى جلوه مى‌کند، که با انسان‌هاى متفکر زمان ما نيز سخنان بسيار دارد؛ نه از آن رو که بتوان نظرهاى او را در مورد جامعه‌ى معاصر به کار برد، بلکه از آن جهت که تحليل‌هاى او براى فهم زمينه‌هاى تاريخى جامعه بسيار سودمند است. او تفکر تاريخى را به مرحله اى نو رسانيد و تاريخ نويسى را از صورت رويداد‌نويسى پيشين به شکل نوين علمى و قابل تعقل درآورد.

منابع :

1. هانرى، توماس. بزرگان فلسفه. ترجمه فريدون بدره‌اي. انتشارات کيهان، 1365

2. رحيم‌لو، يوسف. ابن‌خلدون.(از مجموعه مقاله‌هاى دايره‌المعارف بزرگ اسلامى، به کوشش سيدکاظم بجنوردى)، انتشارات دايره‌المعارف بزرگ اسلامى، 1369

3. الفاخورى، حنا/الجر، خليل. تاريخ فلسفه درجهان اسلامي. ترجمه‌ى عبدالحميد آيتي. انتشارات فرانکلين، 1358

4. زرين‌کوب، عبدالحسين. تاريخ در ترازو. تهران 1354

5. مولانا، حميد. توسعه از ديدگاه ابن‌خلدون. روزنامه‌ى کيهان، 4/ ارديبهشت / 78

6. روزنتال، فرانس. ابن‌خلدون. ترجمه‌ى حسين معصومى همدانى(از مقاله‌هاي زندگى‌نامه‌ى علمى دانشوران، به کوشش احمد بيرشک). انتشارات علمى و فرهنگى، 1369

7. فهيمى، على‌نقي. ابن‌خلدون و اصول آموزش و پرورش. فصلنامه‌ى تعليم و تربيت، شماره‌ى 62، 1379

8. ابن‌خلدون. مقدمه‌ى ابن‌خلدون. ترجمه‌ى محمد پروين گنابادي. انتشارات علمى و فرهنگى، 1369

9. تالبى،م. ابن‌خلدون(از مقاله‌هاى دانش‌نامه‌ى ايران و اسلام، به کوشش احسان يارشاطر). بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1354

|+|
نوشته شده توسط در و ساعت
ستارخان

 ستارخان پيش از مشروطيت از لوطيان تبريز بود. لوطيان تبريز از قديم طبقه خاصي را تشکيل ميدادند و اخلاق و عادات بخصوصي داشتند. با حکومت و مأمورين دولت هميشه مخالفت مي نمودند؛ چنانکه در عصر شاه طهماسب صفوي عده اي از آنان در عصيان طغيان نمودند و به مجازات رسيدند. پس از بروز اختلاف بين متشرعه و شيخيه، لوطي ها نيز دو دسته شدند و به مخالفت همديگر برخاستند. اعمال و رفتار آنان مورد توجه طبقات مردم بود. محمدامين خياباني ديواني به زبان ترکي درباره وقايع لوطي هاي تبريز سروده که در عهد نادرميرزا مؤلف "تاريخ تبريز" با وصف چند دفعه چاپ کمياب بوده است. ستارخان از لوطيان بومي نبود، بلکه اصل او از قراجه داغ و از ايل محمدخانلو بود. خود به شيخيه اعتقاد داشت و روزگاري در اطراف شهر به سر مي برد. پنهاني به مشهد رفته و برگشته بود.

ستارخان پس از اعلام مشروطيت به شهر آمد و به اسب فروشي اشتغال ورزيد و سپس جزو مجاهدين مسلح گرديد. پس از بمباردمان مجلس، دعوت انجمن ايالتي آذربايجان را که خود را به دنيا جانشين مجلس بمباردمان شده معرفي مي کرد، قبول کرد. در محله اميرخيز با قواي دولتي جنگ نمود. با وصف شکست مجاهدين و سست شدن آنها، وي استقامت به خرج داد و تسليم نشد و محله اميرخيز را به تصرف قشون دولتي نداد. وقتي بر ايران گذشته است که مشروطيت فقط در محله اميرخيز تبريز وجود داشت و همه جاي ايران در دست پادشاه مستبد بود.

ژنرال قونسول روس به وي بيرق روسيه داده و تضمين مي کرد که اگر تسليم شود از تعرض محمدعلي شاه مصون باشد، اما او قبول نکرد. آنقدر مقاومت کرد تا مجاهدين محلات ديگر به جنبش آمدند و قواي دولت را عقب راندند. اين مقاومت به محمدعلي شاه معلوم ساخت که بلواي تبريز امري جدي است و ممکن است کار آن بلوا بالاتر گيرد و کار به جاهاي باريکتر بکشد. اين بود که عين الدوله را به محاصره تبريز فرستاد و از عشاير و خوانين نفر و اسلحه خواست. ستارخان بدواً اردوي ماکو را منهزم نمود و بعداً عين الدوله را عقب نشاند و بر تبريز مسلط شد. پس از آن، به زور از مردم اعانه خواست و مرتکب بعضي اشتباهات شد و مردم را ناراضي نمود. (موضوع اعانه جمع کردن ستارخان مربوط مي شود به خبردار شدن انجمن تبريز از بمباردمان مجلس و احتمال کودتا بر عليه مشروطيت نوپا. نخستين اقدام انجمن پس از اطلاع بر اين موضوع، پس از ارسال تلگرافها به ساير شهرها، در صدد اعزام نيروي مسلح به تهران درآمد. به دنبال اين تصميم دفتر اعانه اي براي تأمين هزينه اين اردوکشي داير گرديد.)

پس از آنکه قشون روس وارد تبريز گرديد، وي به شهبندري عثماني (قونسولخانه) پناه برد و بالاخره به طهران رهسپار شد. در پايتخت مشروطه پذيرايي گرم و باشکوه از وي به عمل آمد. ستارخان با شاه و نايب السلطنه در يک کالسکه نشسته، با جلال تمام وارد شهر گشت و در باغ اتابک منزل گرفت.

چون پس از فتح تهران به دست مليون، احتياجي به وجود مجاهدين نبود و اين جماعت با در دست داشتن اسلحه امنيت پايتخت را متزلزل مي کردند، دولت مشروطه بر آن شد که اسلحه مجاهدين را جمع کند. مجاهدين تهران به منزل ستارخان سردار ملي جمع شده، بناي مقاومت را گذاشتند. در نتيجه تيراندازي ها تيري به پاي او اصابت کرد و (بدين گونه پايي که در صحنه هاي آتش و خون دليرانه و بي تزلزل گام زده بود با تير دولت انقلابي از رفتار باز ايستاد و بنا به قول احمد کسروي "بدينسان يگانه قهرمان آزادي از پا درافتاد" - تاريخ هيجده ساله، ص 143) مجاهدين مغلوب شدند. در اثر آن تير مزاج ستارخان عليل شد. مرگ سردار ملي را عصر روز سه شنبه 25 آبانماه 1293 شمسي مطابق به 28 ذيحجه 1332 قمري نوشته اند. سردار هنگام پيوستن به جاودانگي 48 سال داشت. جسم بي روح وي را در مقبره طوطي در جوار بقعه حضرت عبدالعظيم در شهر ري به خاک سپردند. آرامــگـــاه ســـردار تا سال 1324 شمسي وضع حقيرانه اي داشت. در اين سال پس از ميتينگ طرفداران پرشور ستارخان بر سر قبر وي، يک آرامگاه موقتي ساخته شد. ولي يک سال بعد اين آرامگاه با خاک يکسان شد. بعدها به همت اميرخيزي و ديگران، سنگ قبري براي آرامگاه سردار تهيه شد که به قول سلام الله جاويد "اگر چه لايق آن مرحوم نبوده، ولي از هيچ بهتر است".

اين بود تاريخ زندگاني پرحادثه مردي که مشروطيت ايران را نجات داده است. در يک خانواده کوچک به دنيا آمد، در يک محيط فاسد تربيت شد، در يک ساعت بحراني دست به اسلحه برد. چون مدافع مشروطيت بود او از يک حرکت مترقي دفاع کرد و نامش جاويدان شد.

درباره ستارخان خيلي چيزها نوشته و گفته اند. در خارج از آذربايجان او را به درستي نشناخته اند. در خود آذربايجان نيز چون مردم عادي نمي توانستند بر خود هموار کنند که يک نفر اسب فروش بر يک شهر بلکه بر يک ايالت فرمانروا باشد. درباره او براي کوچک کردن او قصه ها ساختند و پرداختند. اما حقيقت قضيه اينکه وي مردي شجاع و نسبت به مشروطيت صميمي بود و چون از آن دفاع کرده، قهرمان مشروطيت به شمار رفته است و خالي از ضعف و نقص نبوده است. غير از آن هم نمي شد از وي متوقع بود و جوانمردي هائي هم داشته است.
دو برادر و يک برادرزاده او را سالداتهاي روس به دار زده اند، يعني در راه مشروطيت قرباني داده است؛ بنابراين سزاوار احترام است

|+|
نوشته شده توسط در و ساعت
سورنا

سورنا یکی از سرداران بزرگ و نامدار تاریخ است که سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان فرماندهی کرد و رومیها را که تا آن زمان قسمتی از ارمنستان و آذربادگان را تصرف نموده  بودند، را  با شکستی سخت و تاریخی روبرو ساخت. «ژول سزار» Julius Caesar و «پومپه» Pompee و «کراسوس» Crassus سه تن از سرداران بزرگ روم بودند که کشورهای پهناوری را که به تصرف این دولت درآمده بود، اداره می‌کردند. «کراسوس» فرمانروای شام (سوریه) بود و برای گسترش دولت روم در آسیا، سودای چیرگی بر ایران و سپس هند را در سر می‌پروراند و سرانجام با حمله به ایران این نقشه خویش را عملی ساخت. «کراسوس» با سپاهی مرکب از 42 هزار نفر از لژیونهای ورزیده روم که خود فرماندهی آنان را بر دوش داشت به سوی ایران روانه شد و « ارد Orod » ( اشک 13) پادشاه اشکانی که خود در شرق ایران در جنگ با مهاجمین بود ، سورنا  فرمانده ارشد خود را به جنگ رومیها فرستاد. نبرد میان دو کشور در سال 53 پیش از آذربادگان آغاز و تا قلب میان رودان ادامه یافت . در جنگی که در جلگه‌های میان رودان ( بین‌النهرین ) و در نزدیکی شهر «حران» ( کاره Carrhae ) روی داد. در جنگ «حران»، سورنا با یک نقشه نظامی ماهرانه و به یاری سواران پارتی که تیراندازان چیره دستی بودند، توانست یک سوم سپاه روم را نابود و دستگیر کند. «کراسوس» و پسرش «فابیوس» Fabius در این جنگ کشته شدند و تنها شمار اندکی از رومیها موفق به فرار گردیدند. جنگ حران که نخستین جنگ میان ایران و روم به شمار می‌رود، دارای اهمیت بسیار در تاریخ است زیرا رومیها پس از پیروزیهای پی‌درپی برای نخستین بار در جنگ شکست بزرگی خوردند و این شکست به قدرت آنان در دنیای آن روز سایه افکند و نام ایران و دولت پارت را بار دیگر در جهان پرآوازه کرد.،دولت روم  در پیشرفت مرزهای خود در شرق، با سد نیرومند ایرانی روبرو شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت در آسیا، پایان پذیرفت. پس از پیروزی «سورنا» بر «کراسوس» و شکست روم از ایران، نزدیک به یک سده، رود فرات مرز شناخته شده میان دو کشور گردید و رومیها برای جلوگیری از شکستهای آینده و به پیروی از ایرانیان ناچار شدند به وجود سواره نظام در سپاه خود توجه بیشتری بنمایند

|+|
نوشته شده توسط در و ساعت
شیخ مُصلِح الدین مُشرف بن عَبدُالله مشهور به سعدی شیرازی

زندگینامه
سعدی در شیراز دیده به جهان گشود. خانواده‌اش از دین‌آموختگان بودند و پدرش در دستگاه دیوانی اتابک سعد بن زنگی، فرمانروای فارس شاغل بود. پس از درگذشت پدر، سعدی که هنوز نوجوان بود، به توصیه اتابک برای ادامه تحصیل عازم بغداد شد و در مدرسه مشهور نظامیه و دیگر حوزه‌های علمی آن شهر به دانش‌آموزی پرداخت. تا ۶۲۳ (هجری قمری) (۱۲۲۶ (میلادی)) سعدی به عنوان طالب علم در بغداد ماند و از محضر استادانی چون شیخ ابوالفرج جوزی و شیخ شهاب‌الدین سهروردی بهره برد. پس از دانش‌آموختگی تصمیم به ترک بغداد گرفت ولی چون ایالت فارس ناامن و محل تاخت و تاز مغولان بود، به شیراز بازنگشت و برای حج گزاردن و جهانگردی یک رشته سفرهای طولانی را در پیش گرفت.

در این که سعدی از چه سرزمین‌هایی دیدن کرده میان پژوهندگان اختلاف نظر است و به حکایات خود سعدی هم نمی‌توان چندان اعتماد کرد، زیرا بسیاری از آنها پایه نمادین و اخلاقی دارند نه واقعی. مسلم است که شاعر به عراق، شام و حجاز سفر کرده است و شاید از هندوستان، ترکستان، آسیای صغیر، غزنه، آذربایجان، فلسطین، یمن و افریقای شمالی هم دیدار کرده باشد. او در این سفرهای سخت ماجراهای بسیار از سر گذراند که اسارتش به دست فرانک‌ها و بردگی در کار ساختمان برج و باروی شهر طرابلس از آن جمله است.

پس از حدود سی سال جهانگردی، وقتی سعدی به زادگاه خود بازگشت، مردی کهنسال بود (۱۲۵۵ (میلادی)) و ابوبکر بن سعد بن زنگی بر فارس حکومت می‌کرد. سال‌های باقیمانده عمر سعدی به موعظه و نگارش گذشت. با استفاده از تجربه‌ها و آموخته‌هایش کتاب بوستان را در سال ۶۵۵ (هجری قمری) (۱۲۵۷ (میلادی)) به نظم، و گلستان را در سال ۶۵۶ (هجری قمری) (۱۲۵۸ (میلادی)) به نظم و نثر نگاشت.

 

آثار سعدی
گلستان سعدی
گلستان سعدی نام کتابی است که سعدی در میانه‌های عمر و یک سال پس از نوشتن بوستان (کتاب نخستش) آن را به نثر روان فارسی نوشت. از نثرهای روان، و بی‌مانند گلستان است که آن را استاد سخن می‌دانند. سعدی در همان ابتدا و در دیباچه‌ گلستان، کتاب خود را با نثری آغاز می‌کند که به واقع نشان دهنده چیرگی او در سخنوری و دانش او در واژه گزینی فارسی است. رفتار شاهان، منش درویشان، مزایای سکوت، جوانی و پیری از جمله موضوعاتی است که سعدی در هشت باب گلستان از آنها سخن می‌راند. پایان یافتن گلستان به دست سعدی برابر است با زمانی که مغولان به وسیله هلاکوخان موفق به فتح بغداد شدند

|+|
نوشته شده توسط در و ساعت
رودکی


زندگینامه
رودکی، ‌ابوعبدالله جعفر فرزند محمد فرزند حکیم فرزند عبدالرحمان فرزند آدم.
از کودکی و چگونگی تحصیل او آگاهی چندانی به دست نیست. در 8 سالگی قرآن آموخت و آن را از بر کرد و از همان هنگام به شاعری پرداخت.
َ
برخی می گویند در مدرسه های سمرقند درس خوانده است. آنچه آشکار است، وی شاعری دانش آموخته بود و تسلط او بر واژگان فارسی چندان است که هر فرهنگ نامه ای از شعر او گواه می آورد.

رودکی از روزگار جوانی آوازی خوش داشت، در موسیقی و نوازندگی چیره دست و پر آوازه بود. وی نزد ابوالعنک بختیاری موسیقی آموخت و همواره مورد ستایش او بود، آن چنان که استاد در روزگار کهنسالی چنگ خود را به رودکی بخشید. رودکی در همان دوره شعر نیز می سرود. شعر و موسیقی در سده های چهارم و پنجم همچون روزگار پیش از اسلام به هم پیوسته بودند و شعر به همراه موسیقی خوانده می شد. شاعران بزرگ آنانی بودند که موسیقی نیز می دانستند.

از هم عصران رودکی ،منجیک ترمذی (نیمه دوم سده چهارم) و پس از او فرخی (429 ق) استاد موسیقی زمانه خویش بودند. شاعران، معمولاً قصیده هایشان را با ساز و در یکی از پرده های موسیقی می خواندند. هرکس که صدایی خوش نداشت یا موسیقی نمی دانست، از راوی می خواست تا شعرش را در حضور ممدوح بخواند. رودکی، شعرش را با ساز می خواند .

رفته رفته آوازه رودکی به دربار سامانیانرسید و نصربن احمد سامانی (301 ـ 331 ق) او را به دربارفرا خواند. برخی بر این گمانند که او پیش از نصربن احمد به دربار سامانیان رفته بود، در آنجا بزرگترین شاعر دربار سامانی شد. در آن روزگار در محیط ادبی، علمی، اقتصادی و اجتماعی فرارود، آن چنان تحولی شگرف روی داده بود که دانش پژوهان، آن دوره را دوران نوزایی (رسانس) ایرانی می نامند.

بر بستر چنین زمینه مناسب اقتصادی، اجتماعی و برپایه دانش دوستی برخی از پادشاهان سامانی، همچنین با تلاش و خردمندی وزیرانی دانشمند و کاردان چون ابوالفضل بلعمی (330 ق) و ابوعلی محمد جیهانی (333 ق)، بخارا به صورت مرکز بزرگ علمی، ادبی و فرهنگی درآمد.

دربار سامانیان، محیط گرم بحث و برخورد اندیشه شد و شاعران و فرهنگمداران از راههای دور و نزدیک به آنجا روی می آوردند.
بهترین آثار علمی، ادبی و تاریخی مانند شاهنامه منصوری، شاهنامه ابوالمؤید بلخی (سده چهارم هجری)، عجایب البلدان، حدود العالم من المشرق الی المغرب در جغرافیا، ترجمه تفسیر طبری که چند تن از دانشمندان فراهم کرده اند، ترجمه تاریخ طبری از ابوعلی بلعمی، آثار ابوریحان بیرونی (440 ق) وابوعلی سینا (428 ق) در روزگار سامانیان پدید آمدند. دانشمندان برجسته ای مانند محمد زکریای رازی (313 ق) ابونصر فارابی (339)، ابوریحان بیرونی، ابوعلی سینا و بسیاری از شاعران بزرگ مانند فردوسی (410/416 ق) در این روزگار یا متأثر از آن برآمده اند.

بزرگترین کتابخانه در آن دوران در بخارا بود که ابوعلی سینا آن را دید و گفت که نظیر آن را هرگز ندیده است. تأثیر این تحول، نه تنها در آن دوره که در دوران پس از آن نیز پیدا است. رودکی فرزند چنین روزگاری است. وی در دربار سامانی نفوذی فراوان یافت و به ثروتی افزون دست یافت. نفوذ شعر و موسیقی او در دربار نصربن احمد چندان بود که داستان بازگشت پادشاه از هرات به بخارا، به خوبی بیانگر آن است.
هنگامی که نصربن احمد سامانی به هرات رفته، دیرگاهی در آن دیار مانده بود، هیچ کس را یارای آن نبود تا از پادشاه بخواهد که بخارا بازگردد؛ درباریان از رودکی خواستند تا او این وظیفه دشوار را بپذیرد.رودکی شعر پر آوازه « بوی جوی مولیان آید همی ـ یاد یار مهربان آید همی » را سروده است.
درباریان و شاعران، همه او را گرامی می داشتند و بزرگانی چون ابوالفضل بلعمی و ابوطیب مصعبی صاحب دیوان رسالت، شاعر و فیلسوف. شهید بلخی (325 ق) و ابوالحسن مرادی شاعر با او دوستی و نزدیکی داشتند.

گویند که وی از آغاز نابینا بود، اما با بررسی پروفسور گراسیموف (1970 م) بر جمجمه و استخوانهای وی آشکار گردید که در دوران پیری با فلز گداخته ای چشم او را کور کرده اند، برخی استخوانهایش شکسته بود و در بیش از 80 سالگی درگذشت.

رودکی گذشته از نصربن احمد سامانی کسان دیگری مانند امیر جعفر بانویه از امیران سیستان، ابوطیب مصعبی، خاندان بلعمی، عدنانی، مرادی، ابوالحسن کسایی، عماره مروزی و ماکان کاکی را نیز مدح کرده است.
از آثار او بر می آید که به مذهب اسماعیلی گرایش داشته است؛ شاید یکی از علتهای کور شدن او در روزگار پیری، همین باشد.

با توجه به مقاله کریمسکی، هیچ بعید به نظر نمی رسد که پس از خلع امیر قرمطی، رودکی را نیز به سبب هواداری از قرمطیان و بی اعتنایی به مذهب رایج زمان کور کرده باشند.

آنچه مسلم است زندگی صاحبقران ملک سخن ابوعبدالله جعفر بن محمد رودکی سمرقندی در هاله ای از رمز و راز پوشیده شده است و با اینکه بیش از هزار و صد سال از مرگ او می گذرد، هنوز معماهای زندگی او حل نشده و پرده ای ابهام بر روی زندگی پدر شعر فارسی سایه گسترده است.

رودکی در پیری با بی اعتنایی دربار روبرو شد و به زادگاهش بازگشت؛ شعرهای دوران پیری او، سرشار از شکوه روزگار، حسرت از گذشته و بیان ناداری است. رودکی از شاعران بزرگ سبک خراسانی است. شعرهای اندکی از او به یادگار مانده، که بیشتر به صورت بیتهایی پراکنده از قطعه های گوناگون است.


سیری در آثار
کامل ترین مجموعه عروض فارسی، نخستین بار در شعرهای رودکی پیدا شد و در همین شعرهای باقی مانده، 35 وزن گوناگون دیده می شود. این شعرها دارای گشادگی زبان و توانایی بیان است. زبان او، گاه از سادگی و روانی به زبان گفتار می ماند.
جمله های کوتاه، فعلهای ساده، تکرار فعلها و برخی از اجزای جمله مانند زبان محاوره در شعر او پیداست. وجه غالب صور خیال در شعر او، تشبیه است.

تخیل او نیرومند است. پیچیدگی در شعر او راه ندارد و شادی گرایی و روح افزایی، خردگرایی، دانش دوستی، بی اعتبار دانستن جهان، لذت جویی و به خوشبختی اندیشیدن در شعرهای او موج می زند.

وی نماینده کامل شعر دوره سامانی و اسلوب شاعری سده چهارم است. تصویرهایش زنده و طبیعت در شعر او جاندار است. پیدایش و مطرح کردن رباعی را به او نسبت می دهند. رباعی در بنیاد، همان ترانه هایی بود که خنیاگران می خوانده اند و به پهلویات مشهور بوده است؛ رودکی به اقتضای آوازه خوانی به این نوع شعر بیشتر گرایش داشته، شاید نخستین شاعری باشد که بیش از سایر گویندگان روزگارش در ساختن آهنگها از آن سود برده باشد. از بیتها، قطعه ها، قصیده ها و غزلهای اندکی که از رودکی به یادگار مانده، می توان به نیکی دریافت که او در همه فنون شعر استاد بوده است.
معرفی آثار
تعداد شعرهای رودکی را از صدهزار تا یک میلیون بیت دانسته اند؛ آنچه اکنون مانده، بیش از 1000 بیت نیست که مجموعه ای از قصیده، مثنوی،قطعه و رباعی را در بر می گیرد. از دیگر آثارش منظومه کلیله و دمنه است که محمد بلعمی آن را از عربی به فارسی برگرداند و رودکی به خواسته امیرنصر و ابوالفضل بلعمی آن را به نظم فارسی در آورده است (به باور فردوسی در شاهنامه، رودکی به هنگام نظم کلیله و دمنه کور بوده است.)

این منظومه مجموعه ای از افسانه ها و حکایتهای هندی از زبان حیوانات فابل است که تنها 129 بیت آن باقی مانده است و در بحر رمل مسدس مقصور سرود شده است؛ مثنویهای دیگری در بحرهای متقارب، خفیف، هزج مسدس و سریع به رودکی نسبت می دهند که بیتهایی پراکنده از آنها به یادگار مانده است. گذشته از آن شعرهایی دیگر از وی در موضوعهای گوناگون مدحی، غنایی، هجو، وعظ، هزل ، رثاء و چکامه، در دست است.

عوفی درباره او می گوید: " که چنان ذکی و تیز فهم بود که در هشت سالگی قرآن تمامت حفظ کرد و قرائت بیاموخت و شعر گرفت و معنای دقیق می گفت، چنانکه خلق بر وی اقبال نمودند و رغبت او زیادت شد و او را آفریدگار تعالی آوازی خوش و صوتی دلکش داده بود. از ابوالعبک بختیار بر بط بیاموخت و در آن ماهر شد و آوازه او به اطراف واکناف عالم برسید و امیر نصر بن احمد سامانی که امیر خراسان بود، او را به قربت حضرت خود مخصوص گردانید و کارش بالا گرفت و ثروت و نعمت او به حد کمال رسید.

 

 
زادگاه او قریه بنج از قراء رودک سمرقند است. یعضی او را کور مادر زاد دانسته اند و عقیده برخی بر آن است که در اواخر عمر نابینا شده است. وفات وی به سال 320 هـجری در زادگاهش قریه بنج اتفاق افتاده و در همان جا به خاک سپرده شده است.

رودکی در سرودن انواع شعر مخصوصاً قصیده، مثنوی ، غزل و قطعه مهارت داشته است و از نظر خوشی بیان در تاریخ ادبیات ایران پیش از او شاعری وجود ندارد که بتواند با وی برابری کند.

به واسطه تقرب به امیر نصر بن احمد سامانی (301-331) رودکی به دریافت جوائز و صله فراوانی از پادشاه سامانی و وزیران و رجال در بارش نائل گردید و ثروت و مکنتی زیاد به دست آورده است چنانکه به گفته نظامی عروضی هنگامی مه به همراهی نصر بن احمد از هرات به بخارا می رفته، چهار صد شتر بنه او بوده است.

علاوه بر دارا بودن مقام ظاهری رفعت پایه سخنوری و شاعری رودکی به اندازه ای است که از معاصران او شعرای معروفی چون شهید بلخی و معروفی بلخی او را ستوده اند و از گویندگان بعد از او کسانی چون دقیقی، نظامی عروضی، عنصری، فرخی و ناصرخسرو از او به بزرگی یاد کرده اند.


ویژگی سخن
سخنان رودکی در قوت تشبیه و نزدیکی معانی به طبیعت و وصف ،کم نظیر است و لطافت و متانت و انسجام خاصی در ادبیات وی مشاهده می شود که مایه تأثیر کلام او در خواننده و شنونده است. از غالب اشعار او روح طرب و شادی و عدم توجه به آنچه مایه اندوه و سستی باشد مشهود است و این حالت گذشته از اثر محیط زندگی و عصر حیات شاعر نتیجه فراخی عیش و فراغت بال او نیز می باشد. با وجود آنکه تا یک میلیون و سیصد هزار شعر بنا به گفته رشیدی سمرقندی به رودکی نسبت داده اند تعداد اشعاری که از او امروزه در دست است به هزار بیت نمی رسد.

از نظر صنایع ادبی گرانبهاترین قسمت آثار رودکی مدایح او نیست، بلکه مغازلات اوست که کاملاً مطابق احساسات آدمی است، شاعر شادی پسند بسیار جالب توجه و شاعر غزلسرای نشاط انگیز، بسیار ظریف و پر از احساسات است.

گذشته از مدایح و مضمون های شادی پسند و نشاط انگیز در آثار رودکی، اندیشه ها و پندهایی آمیخته به بدبینی مانند گفتار شهید بلخی دیده می شود. شاید این اندیشه ها در نزدیکی پیری و هنگامی که توانگری او بدل به تنگدستی شده نمو کرده باشد، می توان فرض کرد که این حوادث در زندگی رودکی، بسته به سرگذشت نصر دوم بوده است. پس از آنکه امیر قرمطی را خلع کردند مقام افتخاری که رودکی در دربار به آن شاد بود به پایان رسید.

با فرا رسیدن روزهای فقر و تلخ پیری، دیگر چیزی برای رودکی نمانده بود، جز آنکه بیاد روزهای خوش گذشته و جوانی سپری شده بنالد و مویه کند.


نمونه اشعار
زمانه پندی آزاد وار داد مرا ----- زمانه را چو نکو بنگری همه پند است
به روز ِ نیک ِ کسان گفت تا تو غم نخوری ----- بسا کسا که به روز ِ تو آرزو مند است
زمانه گفت مرا خشم خویش دار نگاه ----- کرا زبان نه به بند است پای دربند است

***

اندر بلای سخت

ای آنکه غمگنی و سزاواری ----- وندر نهان سرشک همی‌باری
رفت آنکه رفت و آمد آنکه آمد----- بود آنچه بود، خیره چه غم داری؟
هموار کرد خواهی گیتی را؟----- گیتی‌ست، کی پذیرد همواری؟
مستی نکن که او نشنود مستی ----- رازی مکن که نشنود او زاری
شو، تا قیـامت آیـد زاری کن! ----- کی رفته را به زاری باز آری؟
آزار بیـش بیـنی زیـن گردون ----- گر تو به هر بهانه بیـازاری
گوئی گماشته است بلائی او ----- بر هر که تو بر او دل بگماری
ابری پدیدنی و کسوفی نی ----- بگرفت ماه و گشت جهان تاری
فرمان کنی و یا نکنی ترسم ----- بر خویشتن ظفر ندهی باری
اندر بلای سخت پدیـد آید ----- فضل و بزرگمردی و سالاری

***


 


کلیله و دمنه رودکی
مهمترین کار رودکی به نظم در آوردن کلیله و دمنه است، متاسفانه این اثر گرانبها مانند سایر آثار و مثنویهای رودکی گم شده است و از آن جز ابیاتی پراکنده در دست نیست. از ادبیات پراکنده ای که از منظومه کلیله و دمنه و سایر مثنویهای رودکی باقی مانده است می توان فهمیند که صاحبقران ملک سخن لقبی برازنده او بوده است. در شعر او قوه تخیل، قدرت بیان، استحکام و انسجام کلام همه با هم جمع است و بهمین دلیل در دربار سامانیان، قدر و مرتبه ای داشت که شاعران بعد از او همیشه آرزوی روزگار او را داشتند.

|+|
نوشته شده توسط در و ساعت
ارد بزرگ

 ارد بزرگ

سخن گفتن از اُرد شرکا کار ساده ای نیست او و خواست هایش را نمی توان در یک مجموعه کوچک و یا حتی دریک کتاب تعریف نمود آنچه من از این نابغه هنر می دانم آنست که زاده شهر توس نو (مشهد )است اما پدرش از دیار شیروان یکی از شمالی ترین شهرهای خراسان بزرگ است به لحاظ نژاد به سلاجقه متصل می شوند چنانچه می دانیم هزار سال قبل سلجوقیان ایل بزرگی در ناحیه آمودریا بودند که طغرل سلجوقی منصور جانشین محمود غزنوی را از سلطنت به زیر کشید و رفته رفته گستره ای پهناوری از مرز چین تا مدیترانه به فرمانش در آمد آنان گسترده ترین حکومت ایرانی را پس از اسلام بر سراسر منطقه گسترانیدن بازماندگان آنان در نواحی از مناطق شمال خراسان و
منطقه بختیاری ایران ساکن شدند زبان آنان ترکی است البته با زبان ترکی آذربایجان و ترکان غرب کشور کاملا متفاوت است آنان دارای گویشی روان و آمیخته با فارسی دارند. بله خواجه نظام الملک توسی صدر اعظم دولت سلجوقی در سایه قدرتی که از علم و اندیشه های فردوسی بدست آورده بود ، توانست از خرابه غزنویان ، نظام اداری و اجتماعی درخشانی همچون تاسیس مدارس نظامیه و تهیه تقویم جلالی توسط خیام و رسمی شدن تاریخ هجری شمسی در کشور (در مقابل هجری قمری)را ایجاد نماید
مهمترین رکن اداره کشور در این دوره در اختیار مجلس ریش سفیدان بود آنان امرا و پادشاهان سلسه سلجوقی را بر می گزیدند و از قدرتی نظارتی و گاها تنبیهی برخوردار بودند آنان معتقد به اصل فکر برتر بودند شاهنامه فردوسی و صدها اثر تاریخی دیگر را احیا کردند آنان حاکمیت اعراب را بطور کلی در خاورمیانه محدود به منطقه شبه جزیره عربستان نمودند نکته جالب در مورد گسترش حاکمیت این قوم بزرگ وجود داشت و آن مطلب این است که آنها هیچ گاه به شهرهای بین راه وارد نمی شدند تنها سفیری را به داخل شهر مربوطه می فرستادند و اولین خواستشان آن بود که دیگر خطبه ای به نام خلیفه بغداد خوانده نشود و رسما حکومت سلجوقی را بپذیرند .ذکر این حوادث تاریخی باعث می شود بهتر با شخصیتی هنرمندی آشنا شویم که در ابعاد مختلف دارای شناخت و ریشه است بقول حکیم فردوسی:
پدر چون به فرزند ماند جهان کند آشکارا برو بر نهان
گر او بفگند فر و نام پدر تو بیگانه خوانش مخوانش پسر
کرا گم شود راه آموزگار سزد گر جفا بیند از روزگار
چنین است رسم سرای کهن سرش هیچ پیدا نه بینی ز بن
چو رسم بدش باز داند کسی خواهد که ماند به گیتی بسی
به نظر من ما با شخصیتی روبرو هستیم که در این تاریخ معلق است اصولا هنرمندان و اهل دل،در دوران حیات خویشتن در چنین وضعیتی قرار دارند شما به زندگی سراسر رنج و محنت فردوسی نظر بیفکنید و سپس هزار سال بعد در همان شهر و همان خاک اخوان ثالث متولد می شود رشد می کند برگ می دهد و شاخسارش پر میوه میشود با همان غمها و همان محنتها با همان آواز با همان آثار تراژیک ...
هر چند خود اخوان داشتن ریشه باستانی خویش را در قالب شعری رد می کند
اما اگر این ریشه نبود وصیت نمی کرد در کنار فردوسی بزرگ دفنش کنند ...
آری اُرد نیز با آثارش از ریشه های مشترکی سخن می گوید که شاید امروز در مرزهای کنونی ایران نباشد اما روح او همچنان در دره های شگفت انگیز بدخشان و کوههای مرتفع پامیر و رود بزرگ جیهون پرواز می کند
وقتی از خجند و کولاب و یا از مزار و سمرقند سخن می گوید چشمانش پر اشک می شود و صدایش به لرزه می افتد برای سرزمیتنی که هیچ گاه در زندگی خویش آنجا را ندیده و اما انگار تک تک برگهای درختان آن سرزمینها را لمس کرده و شمرده است. وقتی او را در حال صحبت با تاجیکان و یا اهالی شمال افغانستان و یا جنوب ازبکستان که گاها برای دیدنش می آیند می بینید متوجه می شوید که پرواز روح در دل تاریخ یعنی چه، آنوقت که چشمان متعجب و مبهوت میهمانان را می بینید با آهنگ صدای او همراه می شوید و به ژرفای روحیات او فرو می روید .
ُارد سه اثر زیبا دارید که مجموعا یک موضوع را دنبال می کنند نام تابلو ها "در فراق تاجیکستان "است و در سال 1373 اجرا شده ، اثر اول تصویر نقش برجسته بانویی تاجدار است که در دست یک دل دارد (مام
میهن) بروی آن یک قطره خون است دست را جلو بُرده تا به کسی بدهد اما کسی در مقابل نیست.
اثر دوم صورت آن بانو از حالت یک دختر به زنی زیبا بدل شده که توانسته میزبانی شایسته برای این دل پیدا کند و آن کسی نیست جز فرزند خویش . دست فرزند در دست مادر است در حالی که آن دل زیبا در دست کودک است .
اثر سوم و آخر ، آن بانو صورتش ناراحت است یک ترک بر روی نقش برجسته ایجاد شده و ترک پیش آمده و قلب را زخمی نموده است بانو دست کودک را محکم گرفته چنانچه تمام رگهای دست او منقبض شده است و قطرات خون از کنار دست در حال چکیدن است .


جالب اینجاست که تابلوی آخر امضای استاد را ندارد وقتی پرسیدم فرمودند دو سال پس از اجرای اثر متوجه شدم امضا ندارد! ناگفته نماند امضای استاد در دو تابلوی اول دقیقا در یک نقطه است و در تابلوی سوم دقیقا
همان جای که باید امضا می شده قطره ای خون سرخ جای گرفته ناخودآگاه می لرزید و از خود می پرسید چرا ؟ ...
تاجیکستان فرزند دورافتاده میهن ، قلب خراسان بزرگ و دیر پا، براستی چه باعث شده استاد تا این اندازه نسبت به آنجا حساس شده باشند آیا غیر از این است که ریشه تاریخی که در ابتدای این بحث به آن اشاره کردم او
را از خود بیخود نموده است همچون فرزندی دور از مادر.و این همان نیرویست که باعث می شود اُرد ماهها وقت خویش را صرف اجرای این آثار کند این یک تراژدی است .
ما می دانیم هنرمند برای خاموش کرد و یا حداقل کنترل احساسات خویش دست به آفرینش و خلق آثار جدید می زند آیا اُرد غم جانکاه فراق سرزمینهای از دست رفته را دارد ؟ من فکر می کنم اینچنین است یک روز از استاد
پرسیدم اگر دست سرنوشت شما را به دیار آمودریا و بدخشان کشانید اولین کاری که می کنید چیست ؟ ابتدا تبسمی نمود و سپس روی برگرداند و صدای لرزانی گفت خم می شوم ... زانو می زنم... و خاکش
را می بوسم ...
آیا این احساس اوج قلیان احساسات عاشقانه برای معشوقی دور است .
یاد تابلوی دیگری از استاد افتادم در آن تابلو ، شاهد یک جمجمه انسان هستیم که دو صورت در دو طرف آن است . وسط آن جمحمه مشترک ،دوباره همان قلب زیبا با یک قطره خون است .
درست است که جمجمه سمبول مرگ است و نابودی! اما چرا قلب تازه است و شفاف و خون سرخ همچنان می درخشد آیا این ذهنیت در ما ایجاد نمی شود که ارد در این اثر سعی نموده آتش عشق خویش را آنگونه
ترسیم کند که مرگ را هم پایانی بر آن نیست؟ در زیر این اثر قسمتی از یک شعر زیبا از علامه اقبال لاهوری است که:
چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما
ای جوانان عجم جان من و جان شما
غوطه ها زد در ضمیر زندگی اندیشه ام
تا بدست آورده ام افکار پنهان شما
فکر رنگینم کند نزد تهی دستان شرق
پاره ی لعلی که دارم از بدخشان شما
می رسد مردی که زنجیر غلا مان بشکند
دیده ام از روزن دیوار زندان شما
حلقه گرد من زنید ای پیکران آب و گل
آتشی در سینه دارم از نیاکان شما
در ابتدای این نوشته هم گفتم سخن گفتن از ارد شرکا کار ساده ای نیست خودم هم نمی دانستتم چگونه ابعاد وجودی اشان را درست پیدا کنم برای همین سعی کردم سئوالاتی را در ذهنم بیابم که از طریق پاسخ آنها به نکاتی کلیدی تر برسم یکی از سئوالات این بود استاد شما در طی سفرهای خود در سرزمینمان ایران کدام نفطه برای شما احساس بهتری داشت راحتر بودید و به لحاض روحی آرامش بیشتری داشتید؟ پاسخ این بود:
در کوه رحمت در کنار آرامگاه اردشیر سوم و همسرش بیشترین لذت را بردم آنجا سبک بودم
و تنها جای بوده که خاکش رابوسیده ام آنجا همچون طفلی بودم در دامان مادر (کوه رحمت در کنار تخت جمسید قرار دارد و دو آرامگاه اردشیر دوم ،سوم و همچنین ...بر آن قرار دارد) و دیگر جای ، پاسارگاد و تخت
گاه کورش هخامنشی بود به نظرم برای امثال من که عاشق وطنیم کعبه ای با ارزشتر از آن نمی توان یافت .
وقتی اُرد گفت عاشق وطن ، به یاد کلامی از ناپلئون بناپارت افتادم که هر کس قلبی پاک داشته باشد عاشق وطن خواهد بود . در این زمان بود که دانستم ارد شرکا انسانی است با علایق ملی شدید و در عین حال فداکار ، چرا که حاضر بود شما در نفی عقایدش ساعتها صحبت کنید عقده های دل را برون بریزید و باز سکوت می کرد تا شما باز بگوید...
به نظر من انسان باید آنقدر بر راه و مسیر زندگی خویش مسلط بوده باشد که تضاد افکار شما را با خود ببیند و باز متبسم باشد . یک روز در سر کلاس درس طاقت نیاوردم و پرسیدم مدینه فاضله کجاست ؟ و او گفت : در درون شما
پرسیدم اما من بدنبال وجه خارجی آن هستم و او باز گفت پس بسازیدش
دوباره پرسیدم کدام قسمت از درون ما سازنده مدینه فاضله است و او گفت احساسات ...احساسات عالی ترین و زیبا ترین وجه وجودی انسانها و جانوران است . احساسات نمایانگر ارتباط ما ، به بی ریا ترین شکل ممکن است . آنچه هنر را به درجه رفیع خلق کردن رسانیده ، قدرتی که تنها در اختیار خالق قرار دارد چیزی نیست جز همان بیان احساسات ...هنر چون ریشه در عواطف و احساسات انسانی دارد و بی واسطه در اختیار مخاطب قرار می گیرد با تارها و سیستم حسی او ارتباط برقرار نموده و او را به فضای ملکوتی سوق می دهد که هم جذاب است و هم ،در نهاد خویش خلسه الهی دارد .
قبلا بارها از استاد شنیده بودم ساعتهای که در یک موزه و یا نگار خانه هستند از ساعتهای عمرشان محسوب نمی شود چون در آنجا تمام اجزای وجودیشان همراه احساسات پاک خالقین آثاراست .
آری در اینجا باید به این نکته اعتراف کنم که دیگر او برای من هنرمندی بزرگ محسوب نمی شد اینجا دیگر شیفته سلوک و گفتار ایشان شده بودم .
به یاد سخن تائو حکیم چینی افتادم که بالاترین رابطه انسانی، رابطه بر اساس احساسات است و سپس اخلاق ...
باید خودم را خلاص می کردم و اساسی ترین سئوالم را می کردم و پرسیدم سازندگان مدینه فاضله چه کسانی هستند و او گفت هنرمندان ...برایم جالب بود دوباره پرسیدم فقط هنرمندان! و او اینبار با تاکید بیشتری
گفت فقط هنرمندان !!!
در اینجا به یاد مجله ای افتادم که طرح جلد آن تصویری از استاد بود و در زیر آن جمله ای از دکتر علی شریعتی درج شده بود بدین مضمون که:
درد انسان
درد انسان متعالی
تنهایی و عشق است.
عصر یک روز تعطیل به اتفاق یکی از هنرمندان به دیدار اُرد شرکا رفتیم و نیت داشتیم هم عرض ادبی کرده و هم اینکه بگویم تا چه اندازه افکارشان را درک می کنیم ...دیدیم ایشان میهمان دارند خواستیم برگردیم مانع
شدند و گفتند :حتما لازم بوده بیایید که آمده اید ... و مسلما حکمتی بر آن است ...هیچ امری اتفاقی نیست...نشستیم در فاصله ای که استاد از جمع ما برای چند لحظه ای جدا شدند پیرمردی که در کنارمان
نشسته بود گفت : اکنون چند هفته ایست فرزندم را نزد استاد می آورم جهت فراگیری هنر... ما از شهرستانی می آیم که تا اینجا 220 کیلومتر فاصله دارد و حدودا 4 ساعت در اتوبوس هستیم و 3 ساعت نزد استاد و دوباره 4 ساعت با اتوبوس در راه برگشت . در خود فرو رفتم و گفتم پس من همچنان باید برای بررسی این روح بزرگ گامها ی بیشتری بردارم روحی که توانسته انسانها را آنچنان شیفته و مجذوب خود کند که حاضرند روز تعطیل و استراحت خود را فرو گذارده و سختی راه را برای استفاده از اندیشه های او برمی گزینند.
استاد محمد ابراهیم حمیدی در ذهن اُرد جایگاه ویژه ای دارد حمیدی توانسته بود او و استعدادش را بیدار کند حمیدی را برای اولین بار از درون کلمات استاد شناختم وپی به رابطه ای عمیق بین ایشان بردم . عشق یک شاگرد به استاد عشقی فرا دنیوی است این عشق فرا تر از عشق پدر و فرزند است این عشق به آرا و افکار است و در طی حیات آنها فروزان و نشان مسیر درست و کمال است . البته در مورد استاد محمد ابراهیم حمیدی باید بگویم گرافیست و طراح بزرگی ست ایشان بیشترین انرژی و توان خویش را در طراحی نمادها و بناهای تاریخی صرف کرده اند او بحق جانشینی قدرتمند برای ستاره معماری نوین ایران هوشنگ سیحون است که اکنون با 84 سال سن در کانادا زندگی می کند . حتما سیحون را با آثار ماندگاری همچون آرامگاه ابوعلی سینا و باباطاهر در همدان ، آرامگاه حکیم عمرخیام و کمال الملک در نیشابور و آرامگاه نادرشاه افشار در توس نو(مشهد)می شناسید.
بله اینها را گفتم و فکر نمی کنم از اصل مطلب هم دور شده باشیم چرا که همه این بزرگان جزعی از اندیشه ها و عمده کلماتی است که از استاد می شنویم .
در یکی از سه نمایشگاه استاد در موزه نادری 250 شاگردش از سراسر ایران آثارخود را در کنار آثار ماندگار او قرار داده بودند . مسلما شما هیچ کاریکاتوریستی را به اندازه او دارای محبوبیت و جذابیت در بین شاگردان و عموم نمی بینید اُرد شرکا مجسمه تاریخ پر شکوه و هنر ماندگار ایران است .
امیدوارم مطالب اندک من باعث شده باشد گوشه ای از زوایای پنهان این شخصیت بزرگ ملی آشکار گردد

سولئارس soleares

ماخذ :   http://forum.p30world.com/archive/index.php/t-58344.html

 

 

 

 

      " برآیند    "

سخنان و اندیشه های اُرد بزرگ

 

اُرد بزرگ : آن که به خرد توانا شد ، ترس برایش نامفهوم است .

اُرد بزرگ : آن که به سرنوشت میهن و مردم سرزمین خویش بی انگیزه است ارزش یاد کردن ندارد .

اُرد بزرگ : آن که برنامه ها را از پایان به آغاز ، مورد گفتگو و ارزیابی قرار می دهد بر راستی در حال سرپوش گذاری بر روی چیزی است .

اُرد بزرگ : آن که می دزدد ، جز حق خویش چیزی نمی ستاند . اما این ستاندن نفرین و خواری ابدی در پی دارد .

اُرد بزرگ : آن که کارش را دوست ندارد خیلی زود پیر می شود .

اُرد بزرگ : آن که حق نپوید ، گرفتار آمیزش ، با اهریمن است ، فرزند این آمیزش ، فتنه است و شورش .

اُرد بزرگ : آن که زیبایی خرد را ندید ، گرفتار زیبایی آدمیان شد  ، و بدین گونه از هر چه داشت ،  تهی گشت .

اُرد بزرگ : آن که از آینده سخن می گوید و آن را می سازد بارها و بارها می زید و تا یاد و سخنش باقی ایست او زاده می شود و باز هم

اُرد بزرگ : آن که درست سخن نمی گوید داناترین هم که باشد باز از دیدگاه همگان بی سواد است .

اُرد بزرگ : آن که در بیراهه قدم بر می دارد آرمان و هدف خویش را گم کرده است .

اُرد بزرگ : آن که  دیگران را ابزار  پرش خویش می سازد ، تنها خواهد ماند .

اُرد بزرگ : آن که نمی تواند از خواب خویش برای قراگیری دانش و آگاهی کم کند توانایی برتری و بزرگی ندارد .

اُرد بزرگ : آن که پرسشهای پراکنده در حوزه های گوناگون را همزمان می پرسد ، تنها می خواهد زمان و نیروی استاد را تباه کند .

اُرد بزرگ : آن که پند پذیر نیست ، در حال افتادن در چاله سستی و زبونی است .

اُرد بزرگ : آن که پیاپی  سخنتان را می برد ، دلخوش به شنیدن سخن شما نیست .

اُرد بزرگ : آنان که تیشه به ریشه بزرگان و ریش سفیدان می زنند خود و فرزندانشان را بی پناه خواهند ساخت .

اُرد بزرگ : آنان که از رسیدن به ریشه ها هراس دارند ، در روزمرگی دست و پا می زنند .

اُرد بزرگ : آنان که پژوهش کرده اند تنها به داشته های درونی خویش و رازهای کیهانی آشنا شده اند و این رویکرد نمی تواند دستاویزی بر تحقیر دیگران گردد چرا که بسیاری به این رازها پی می برند بی کوچکترین بررسی و پژوهشی، آنها با کار و همچنین نگرش در نمایه های طبیعت به بسیاری از ناگفته ها پی می برند .

اُرد بزرگ : آنانی که خویی جانور گونه دارند و تنها در پی زدودن گرفتاریهای خویشتن و یا گهگاه افزایش قلمروی زمینی خویش هستند بزهکاران روزگارند. نشانه آنها بر گیتی هم تراز ریگ کوچکی در کرانه دریای بشری نیز نخواهد بود .

اُرد بزرگ : آنانی که سامان و پویندگی در کیهان را دروغ می پندارند ، همواره در اندیشه کین خواهی و حمله به جهان پیرامون خویش هستند . زندگی خود و نزدیکانشان را تباه می سازند  و سرانجام در برآیندی بزرگتر از هستی ناپدید می شوند .

اُرد بزرگ : آدم مادیگرا جادهای احساسش  ،  خلوت است .

اُرد بزرگ : آدم بی مایه ، همه افراد را ابزار رسیدن به خواسته های خویش می سازد .

اُرد بزرگ : آدمی با کینه ، زندگی را بر دوست و دشمن تنگ می کند .

اُرد بزرگ : آدم خود بین ، چاره ای جز فرود آمدن ، ندارد .

اُرد بزرگ : آدم خودباور ، هیچ گاه برای رسیدن به مادیات ، ارزشهای آدمی را زیر پا نمی گذارد .

اُرد بزرگ : آدمی می تواند بارها و بارها به شیوه های گوناگون قهرمان شود .

اُرد بزرگ : آدمی امیدوار است ، همه هنگام بزیید و جاودانه باشد که این هم جز با نیکی و از خودگذشتگی برای دیگر آدمیان بدست نمی آید .

اُرد بزرگ : آدم های بزرگ به خوشی های کوتاه هنگام تن نمی دهند .

اُرد بزرگ : آدم های بزرگ و اندیشمند ، بسیار اشک می ریزند .

اُرد بزرگ : آدم های ماندگار به چیزی جز آرمان نمی اندیشند .

اُرد بزرگ : آدم های پاک نهاد درهای وجودشان را پس از ناسپاسی می بندند نه پیش از آن .

اُرد بزرگ : آدم های آرمانگرا هنگامیکه به نادرست بودن آرزویی پی می برند بر ادامه آن پافشاری نمی کنند .

اُرد بزرگ : آدمیانی که با دیگران رو راست نیستند با خود نیز بدین گونه اند .

اُرد بزرگ : آب و هوا ، بر جهان بینی ، پبوندهای مردمی و اندیشه ما تاثیرگذار است .

اُرد بزرگ : آرمان و خواسته خود را در گفتگوهای روزانه  بررسی کنید اگر در آن پیشرفتی نمی بینید نیازی بر انجام آن نیز نخواهد بود .

اُرد بزرگ : آرمان و انگیزه هویدا ، ویژگی آدم کارآمد است .

اُرد بزرگ : آن گاه که سنگ خویشتن را به سینه می زنیم نباید امید داشته باشیم همگان فرمانبردار ما باشند .

اُرد بزرگ : آن گاه که شب فرا رسید و همه پدیدگان فرو خُفتند ابردریاها به پا می خیزند، آیا تو هم بر می خیزی ؟

اُرد بزرگ : آن گاه که نمی دانم چه می گویم ، جز راستی چیزی بر زبانم جاری نیست .

اُرد بزرگ : آینده جوانان را از روی خواسته ها ، و گفتار ساده اشان ، می توان پی برد ، نپنداریم که میزان ثروت و یا امکانات آنها ، دلیلی بر پیروزی و  شکست آنهاست ، تنها مهم خواسته و آرزوی آنهاست .

اُرد بزرگ : آیا از بخشندگی و مهربانی که نخستین حالات خداوند است ، در ما نشانی هست ؟

اُرد بزرگ : آه و صبر ، ریشه هر دیوزاد ، و بد رایی را ، خواهد کَند .

اُرد بزرگ : آزمودگی و تجربه انسانها ، از زر هم با ارزشتر است .

اُرد بزرگ : آسودگی آدمی ، به گنج و دینار نیست که به خرد است و روشن بینی .

اُرد بزرگ : آسیب دیده همیشه درهای رویاهایش کوچک و کوچکتر می شود ، مگر با امید که شرایط ما را دگرگون می سازد .

اُرد بزرگ : اگر آغاز زندگی ات با سپیده دم و روز همزاد  گشت همواره در جست و جوی چراغ و پناهگاهی برای شبانگاهان باش ، و اگر درشب و سیاهی  آغاز شد از امید در خود چراغی بیافروز که پگاه خوشبختی نزدیک است.

اُرد بزرگ : اگر آماده نباشیم بهترین فرصت ها را نیز از دست خواهیم داد ، و کسی که آماده نیست شانس کمتری برای پیروزی خواهد داشت ، آمادگی یعنی بروز بودن اطلاعات و دانش بیشتر در هر ،حرفه و کاری .

اُرد بزرگ : اگر اسیر شرایط موجودتان بشوید نمی ت